نفس می کشم نبودنت را
نیستی
هوای بوی تنت را کرده ام
می دانی
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است
تو نیستی
آسمان بی معنیست
حتی آسمان پر ستاره
و باران
مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد
تو نیستی
و من چتر می خواهم ...
هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...
خودم را به هزار راه میزنم
به هزار کوچه
به هزار در
نکند یاد آغوشت بیفتم ...






دستم را بر روی گلویش می گذارم

 

نفس می زند, دست و پا می زند

 

مجبورم....

 

محکمتر....

 

عاقبت آرام می شود...

 

این گلو،گلوی احساسم بود

 

مثل هندوها، پیکرش را می سوزانم

 

بعضی جسدها را نمی شود خاک کرد..!!